
1- حالا در بيست و چهار-پنج سالگي، بعد از سفرهاي كوتاه و بلند به ژاپن، آلمان، هلند، فرانسه و بلژيك و چندين و چند شهر و روستا و منطقه زيبا و نازيباي ايران، در راه رفتن به هند هستم! و خوشحالم كه با تمام سختيها و مشقتها ميتوانم و توانستهام به يكي از تزهاي بسيار مهم زندگيام (سفر كردن و مسافرت رفت) تا كنون عمل كرده باشم و بسيار خوشحالترم از اينكه ميبينم اين را ادامه خواهم داد.
2- اما اينبار يك تفاوت عظيم و بياد ماندني و بسيار بسيار حياتي وجود دارد و آن اينكه تقريبا تا كنون در تمام سفرهايم تنها بودهام (اتفاقي يا انتخابي) اما در اين سفرم، عزيزترين و پرنورترين ستاره شب، شباهنگ، همراه و همسفر و همدل و همسر است! و خوشا حال ما كه چابك و سبك و خوش به هندوستان، سرزمين هزار مذهب و هزار رنگ و بو و هزار معبد ميرويم! خوشا هندوستان كه پذيراي چنين شباهنگاني است!
در اين سفر نيز دوربين و دفترچه و مداد، اولين عناصري است كه در چمدان جا داده ميشوند و دوباره بر اينم كه سفر را از خلال دوربين و كاغذ (باز)يافت كنم. و از اين بازيافت برخي را در همين سرشك، به يادگار ميگذارم.
3- قبل از ادامه، خواندن مطلب قبلي ام راجع به پاريس، و نيز اين يكي مطلب بدك نيست.
4- چه لطفي دارد كه قبل از "رسيدن" به جائي (عجيب و زيبا و مرموز چون هند) آنجا را ديده باشي؟ مثلا در عكس يا فيلم يا در توضيحات مبسوطي (و اكثرا پر سود اما بي معنائي) كه در سرتاسر اينترنت پخش شده است؟ ما قبل از رفتن به جائي نميتوانيم گويا اين خطر را بپذيريم كه دربارهي آنجا چيزي نه ديده باشيم و نه شنيده؟ اما آيا سندرم احتياط، مشخصهي دور و زمانهي ما نيست كه خود به تمامي نشان دهندهي عدم اعتماد و اطمينان ما به هر چيزي (عقل، دين، احساس، تكنولوژي، پدر، مادر، دوست، تلويزيون، داروها و ...) است؟ باري، بگذريم!
5-
به جاي آنكه از جاهاي ديدني شروع كنم، دوست دارم از شنيدنيها (صداهاي مردم، صداي رودخانهها، موسيقيهاي سنتي، لهجههاي مردم و رقص و آواز...) و بوئيدنيها (ادويهها، عوودها، صندل و چوب و مرمر و سنگ بناها و بوي غذاها و عطر زنها) و چشيدنيها (مشروبات، غذاها، تنقلات و ...) و لمس كردنيها (بافت ديوار و در معابد، لباسها، پارچهها و ... ) لذت ببرم و در آنها غرق شوم...بعد ميرسم به ديدنيها (معابد، طبيعت، جانوران، ساختمانها، رقصيدنها، تئاترها، چهرههاي مردم و...) چرا كه ديدن براي من حكم قاتل بودن را دارد....با آن دوربيني كه تقريبا هميشه حاظر است....ديدن (براي من) بيشتر كشتن آن دم است تا معناي ديگر...
اما نوشتن از آنها كه گفتم، باشد براي بعد...شايد حين سفر و شايد بعد از سفر....فعلا همين پيش كش!
كلمهي India از واژهي Indus مشتق شده است كه خود مشتق از واژهي فارسي (قديمي) Hindu است، كه از واژهي سانسكرست Sindhu آمده است و اين لقب تاريخي است كه به رودخانه Indus داده بودند. در قانون اساسي و استفادههاي معمولي اين كشور به نام Bharat خوانده ميشود كه همچنين نام رسمي آن نيز است كه البته از نظر اهميت و جايگاه همانند India است. نام سوم اين كشور هندوستان (Hindustan) است كه به فارسي يعني سرزمين هندو است كه تا قرن 12 ميلادي نيز مصطلح بوده هرچند كه هنوز نيز گاهاً استفاده ميشود.
Indus بلندترين و مهمترين رودخانهي پاكستان است كه سرچشمهي آن در فلات تبت در همسايگي بركهي Mansarovar قرار دارد. بستر اين رودخانه در بخشي، از كشمير ميگذرد كه مابين هندوستان و پاكستان واقع شده است. در زبان تبتي به اين رودخانه Sengge Chu ميگويند كه به معني "رودخانه سلطان" است و در زبان پشتو به آن Abaseen ميگويند كه به معني "پدر رودخانهها" ميباشد. در فارسي نيز به آن Hindu ميگويند.
اما مطالب بيشتر راجع به هند در اينجا و اينجا يافت ميشود و دربارهي رود ايندو در اينجا.
خوش باشيد!
و خوش باشيم!
(هر دو عكس از معبد Khajuraho كه حاوي مجسمه هاي كاماسوترا (Kamasutra) است ميباشد)
3 comments:
said...
میمونا گاز می گیرن...گاوا شاخ می زنن..آدماشم ...خودت میدونه
said...
said...
سلام...هميشه ميخواستم ببينم تو چه كسي را براي ادامه دادن انتخاب ميكني..قبل از رفتنتان كه نشد... هرچه سعي كردم روز مرگي فرصت ديدنتان را نداد..باشد از هند كه برگشتيد ، مي آيم ببينم چطور 2 تا آدم باشعور حاظر ميشوند باقي راه را با هم بيايند...منتظرم دوست قديمي...سفرتان به خير و آرزو دارم يك دنيا خوش بگذرد و حالي كنيد و كيفتان را ببريد...سلام من را به شباهنگت برسان