<body>

سرشک

وقتی که خود را باز یافتم، دیدم تمام جاده ها از من آغاز میشوند. 

Friday, December 14, 2007

10:12 AM - نوشتار - مؤلف

گوزيدن با سر!
1- روزنامه‌ي مجعول و دروغ‌پرداز کيهان سرمقاله‌اي را روز سه‌شنبه 20 آذر 86 به قلم استاد دروغ و تهمت (شريعتمداري) چاپ کرد که مي‌توان گفت در نوع خود حاوي تمام انواع تهمت‌ها و دروغ‌پردازي‌ها و مظلوم‌نمايي‌هاي متعارف کيهان بود. اصولاً تمام نوشته‌هاي شريعتمداري همين طور اند. في حد ذاته اين نوشته ارزش نقد چنداني براي من نداشت تا اينکه در آن نام کسي را خواندم که برايم عزيز و دوست‌داشتني و بسيار محترم بود: غلامحسين ساعدي! بله! کيهان در آن سرمقاله آسمان و ريسمان ناجوري بافته و کل تاريخ را به گونه‌اي وارونه کرده که آدم توهم مي‌کند که شايد در سرزميني ديگر و زمان و روزگاران ديگري مي‌زيسته که آن همه وقايع را به تازگي مي‌بيند و مي‌شنود. در آن سرمقاله طبق معمول شريعتمداري فلکه‌ي گه مغز خود را باز کرده و به زمين و زمان تهمت جاسوسي و خيانت زده که يکي از آن‌ها دکتر غلامحسين ساعدي است. نام ايشان دو بار در نوشته ظاهر شده و همين باعث خشم بيش از اندازه‌ي من شد. نکته‌ي اساسي دروغ‌پردازي و جعل تاريخ توسط کيهان در اين است که مي‌نويسد:
«...نگاهي به برخي از روزنامه هاي زنجيره اي دوران اصلاحات بيندازيد. رد پاي بسياري از عوامل آمريكا در فاز نظامي را به وضوح مي بينيد، تروريست هاي آدمكش و مزدوران ارتش بعث، حالا در لباس دموكرات و آزاديخواه و ضد خشونت! به ميدان آمده اند، منوچهر هزارخاني، بابك اميرخسروي، محسن حيدريان، باقرزاده، فريدون گيلاني، ميرزاآقا عسكر ماني، غلامحسين ساعدي، نجف دريابندري،....»
هه!هه! هه! بعله! يعني شريعتمداري حتي به روي خودش هم نياورده که غلامحسين ساعدي سال 1364 فوت کرده و آن موقع که وي درباره سياست, درباره‌ي تاريخ مشروطه, درباره‌ي سلطه‌ي امپراتوري امپرياليسم, درباره‌ي فقر و جهل و دستنگي و دلتنگي مردم مي‌نوشته و بسياري از آن‌ها را در مطب خود به رايگان معاينه مي‌کرده و پول دارو آنها را نيز مي‌پرداخته, جناب شريعتمداري در پشت پدرش هم نبوده هنوز(البته معلوم نيست کدام پدرش)! يعني آن موقع همين شريعتمداري ابله و مريدان و دار و دسته‌اش هنوز نمي‌دانستند که دولت چيست و اصلاحات چيست تا بخواهند ننگ آن را بر سر نام کسي بزند که (به نظر خيلي از اهل فن) بزرگترين نمايشنامه‌نويس معاصر ايران است و هنوز که نوشته‌هايش را مي‌خواني درد مستقيم و مهلکي تمام جانت را فرا مي‌گيرد: درد جهل و فقر مردم اين سرزمين! عزیزی که با زبان و روایت بی‌نظیر خود بسیار از تاریکی‌های تاریخ معاصر را با تکیه بر روشنایی انسانی خویش روشن کرد. بزرگی که از درد مردم, درد می‌کشید.
آقاي شريعتمداري! اگر حرامزاده هستي, اگر دروغ‌ و تهمت جز لاينفک زبان‌ات است, اگر مادرت ادب و فرهنگ یادت نداده, اگر تاريخ را وارونه به حلق انتران مريد و کشته و مرده‌ات مي‌کني, اگر به گوزین با سر علاقه‌مندی, بدان که جوابي در خور هم وجود دارد تا بر سرت کوفته شود!
2- خوب شد که ديکتاتوري چاوس (يا چاوز؟!) راي نياورد و مردم توانستند از به وجود آمدن قانوني يک ديکتاتوري جلوگيري کنند. علاوه بر تبريک به مردم دموکرات آن سرزمين بدبخت و فقير, يک بيلاخ بزرگ و آب‌دار هم حواله‌‌ي کيهان و علي‌الخصوص شريعتمداري مي‌کنم که اين همه قبل از انتخابات آويزان کير و خايه‌ي چاوز بودند و حالا چيزي براي گفتن (و البته برای مالاندن) ندارند!
3- گويا چين در زمانه‌‌ي امروز به نوعي در حال جايگزين شدن با روسيه‌ي تزاري دوران قاجار است: امتيازات ريز و درشتي که مخفيانه يا آشکاري بواسطه‌ي قراردادهاي جديدي به آن‌ها مي‌دهيم, بعيد مي‌دانم که ننگ‌شان از گلستان و ترکمنچاي کمتر باشد...متاسفانه وطن عزيزم را مي‌بينم که هر کون‌نشور عوضي‌اي با خيانت اين دولتمردان کثافت به غارت مي‌برند....اي دريغ!

Labels:

| Permanent Link

Sunday, September 02, 2007

1:06 PM - نوشتار - مؤلف

1- تشكر و قداراني بسيار هيجان‌انگيز و شگفت‌آور احمدي‌نژاد از لوريس چكناواريان بعد از تماشاي «سمفوني رسول عشق و اميد» مي‌تواند حامل يك نكته‌ي جالب باشد: شايد با ساختن نمايش اعترافات هاله اسفندياري و كيان تاجبخش و رامين جهانبگلو (با آن دكوراسيون آراسته و بطري آب معدني و آرامش در تكلم!) تب اصول‌گرايان استبدادخواه براي به سيخ كشيدن عوامل «انقلاب مخملي» فعلاً فروكش كرده باشد چرا كه جناب لوريس چكناواريان توسط روزنامه‌ي فخيمه‌ي «جمهوري اسلامي» در صدر انقلابيون مخملي معرفي شده بود و هشدارها قبلاً به همه داده شده بود. اينكه احمدي‌نژاد و هم‌پالگي‌هايش از چكناواريان تشكر (آن هم با گرمي فراوان) مي‌كنند نشان از حواس‌پرتي او ندارد بلكه (شايد) مي‌خواهد به دست‌اندر كاران هنر و فرهنگ گوشزد كند كه اگر شما هم آن چه را كه ما مي‌خواهيم انجام دهيد، هوايتان را داريم! بله! اين تشكر در واقع روي ديگر همان سكه‌اي است كه آن طرف اش نشان از شكنجه و زندان و تهمت و قتل كساني دارد كه نخواستند (يا نتوانستند) آن كاري را بكنند كه جمهوري اسلامي مي‌خواست. البته بگذريم از فيگور جداً مضحك احمدي‌نژاد در حال گوش كردن يك سمفوني! به نظر من مهمتر از پرداختن به عمل چكناواريان به عنوان يك هنرمند حكومتي (؟)، انديشيدن و تحليل كردن رفتار فعلي احمدي‌نژادي‌ها بعد از نشست بغداد مي‌باشد كه خيلي چيزها را تغير داده!
لينك‌ها:
× اعترافات مخملي (جمهور)
× قدرداني رييس جمهور از سازندگان «سمفوني رسول عشق و اميد» (فارس)
× گزارش تصويري حظور رييس جمهور در كنسرت رسول عشق و اميد (فارس)

2- اينكه چكناواريان يك هنرمند «نان به نرخ روز خور» است يا از سر زرنگي و رندي است كه اينچنين خايه‌هاي حكومت را مالش مي‌دهد را من نمي‌دانم اما به هر حال چيزي كه فعلاً عيان است استفاده از منابع عظيم مالي دولت در بخش هنر توسط ايشان مي‌باشد كه در اين فقدان بودجه‌ي شديد و فقر مديريتي و شعوري هنر در دولت چندان دلچسب «مستقل»‌ها نيست، اما به هر حال بايد انتظار كشيد و قضاوت را اندكي به بعد معوق كرد.
لينك‌ها:
× لوريس چکنواريان ؛ آهنگسازی از جنس حکومت! (راز نو)
× خو كردن به فرومايگي (ايران پرس نيوز)

3- جالب است كه فرداي نشست آمريكا و ايران در بغداد، البرادعي در كره سخن از حق قانوني ايران براي استفاده از انرژي هسته‌اي مي‌زند و از حركات مثبت آن تقدير مي‌كند. بعد از چند وقت حماس در فلسطين عملاً از سياست و اجتماع به ناگهان طرد مي‌شود، بعد از چند ماه نيز آژانس گزارش اتمي مثبتي درباره‌ي فعاليت‌هاي هسته‌اي ايران مي‌دهد! من البته آدم خوش‌بيني نيستم، اما انصافاً مي‌توان وقايع اخير را دنبال كرد و به كل قضيه مشكوك نبود؟!!!!


4- الحق كه «ايران» با آن مطالب مزخرف و چرند و آن كاغذ مكانيكال نيمه‌روغني‌اش در حد يك «گوزنامه» هم نيست. پدر سگ حتي به درد شيشه پاك كردن هم نمي‌خورد.


5- خانه جديد را، با نعنا خشك و فلفل سياه آسياب نشده و پرده‌هاي رنگين و موسيقي هميشه جاري و شام و نهار زوج‌پز و آبگوشت و الكل و مقاله و درس، به استقبال فرداها مي‌روم!

6- به تفرش كه سفر كرده بودم، به يادماندني‌ترين و مهمترين خاطره‌ام (در كنار آتش و هم‌نوشي تا صبح) ديدار از قبر پرفسور حسابي بود. در كوچه‌اي باريك و بسيار ساده و معمولي، درست وسط كوچه، ساختمان ‌اش بدون هيچ ابهت و ويژگي خاصي جز اينكه پرفسور خودش آن را از چنگ تخريب توسط حكومت رهانيد و بازسازي كرد (آرام‌گاه خانوادگي‌شان بوده)...اندكي انديشيدن درباره‌ي اين مرد بزرگ انسان را به رنجش از خودش وامي‌دارد. او چشم و چراغ مفاخر كنوني ايران بود و من احساس كوچكي خاصي (شايد در حد يك شاگرد) در برابر نام او مي‌كنم. و از شنيدن مصائبي كه حكومت‌هاي ايران بر او آوردند احساس شرم و نفرت! فردا پانزدهمين سالروز درگذشت پدر بسيار از علوم نوين ايران، پرفسور حسابي عزيز است. يادش گرامي و نامش پايدار. ما وامدار چنين انسان هايي، خواهيم ماند.

Labels: , ,

| Permanent Link

Sunday, May 27, 2007

10:26 PM - نوشتار - مؤلف

توحش قانوني

آنچه كه اين روزها از اخبار مشخص است وجود توحش و خشونت بسيار زياد عليه اقشار خاصي از جامعه است. سر گرز اين خشونت و توحش ملاج چند قشر را بيشتر از همه هدف ضربه‌هاي مرگ‌آور قرار داده است: 1- دانشجويان، 2- بانوان، 3- معلمان و 4- كارگران. در مورد معلمان مي‌توان اين‌طور گفت كه به هدف استيضاح محمود فرشيدي (وزير آموزش و پرورش كابينه‌ي احمدي نژاد) و براي بيان خواسته‌هاي كمينه‌ي خود، معلمان بسياري اعتراض و اعتصاب كردند كه قبل از استيضاح تعدادي دستگير شدند و بسياري نيز با حمله‌ي نيروهاي دولتي (بيشتر نيروي انتظامي) آسيب‌هاي فيزيكي ديدند. پس از بي‌نتيجه ماندن استيضاح كه با ترفندهاي هيات رييسه و در راس آن‌ها باهنر، و نيز با حمايت‌هاي عوام‌فريبانه‌ي احمدي‌نژاد محقق شد، فرشيدي با نيروهاي دست‌نشانده اش كه وزارت‌خانه را قرق خود كرده اند به شكار معلمان معترض پرداخته و انتقام‌گيري را از فرداي جلسه‌ي استيضاح شروع كردند.
در مورد بانوان وضع اندكي متفاوت است: بانوان كشور تقريباً هيچ صنف مشخص و معيني را تشكيل نمي‌دهند، يا به بيان ديگر "زن بودن" يك حرفه نيست و همين امر سبب مي‌شود تمام فعاليت‌ها در اين زمينه اگر پراكنده و غير منسجم نباشد (كه هست) به راحتي و به بهانه‌ي "غير قانوني" بودن محو شود. در اين زمينه استفاده از نيروهاي زن پليس (كه اكثراً افرادي قلچماغ و بي منطق و عقده‌اي هستند) به راحتي دهان تمام معترضان به خشونت عليه زنان را بسته است هر چند كه اين امر بهانه‌اي بيش نبود. به هر حال وقايع اخير در نوع برخورد با بانوان معموليِ شهروند كه "بايد" از حقوق شهروندي برخوردار باشند و به خاطر مساله‌ي حجاب به دردسر نيافتند نشان داد كه نيروي انتظامي كه به نظر من بيشتر يك وسيله است (يك وسيله‌ي قانوني براي قانوني كردن توحش و تجاوز) از هيچ خشونت و توحشي ابا ندارد، حتي در مورد مادر و فرزند! البته اين چيز جديدي نيست و نمونه‌هايي از آن را در بسيار موارد از انقلاب 57 تا كنون ديده‌ايم. من حقيقتاً متاسفم از فجايعي كه به نام "امنيت اجتماعي" اتفاق مي‌افتد: كتك زدن زنان در ميدان هفت تير و ريختن خون افراد بي‌گناه و بي‌پناه، تجاوز به دو دختر در مشهد و كرج توسط افراد نيروي انتظامي، ايجاد رعب و وحشت و اندوه در دل شهروندان، و فاسد و فاحشه شمردن همه‌ي دختران و زناني كه حق دارند و مي‌توانند در انتخاب حجاب آزاد باشند...من حقيقتاً متاسفم كه چنين توحشي به صورت كاملاً آزاد و قانوني در ايران جريان دارد و بسيار اندوه‌گين‌ام از اينكه فاشيست‌ها و تجاوزگران و استبدادگراني وجود دارند كه اين‌ها را تشويق و ترويج مي‌كنند و چونان بيماران ساديست از اين شكنجه‌ي آشكار و قانوني و وحشيانه لذت مي‌برند...من از ايراني بودن خودم متاسفم....
باري، در مورد دانشجويان وضع بسيار ناگوارتر و مضحك‌تر است: همه‌ي قطعات پازل در حال جور شدن هستند، پازلي كه كليد حل آن اگر انقلاب فرهنگي جديدي نباشد، 18 تير ديگري خواهد بود. در يكي دو ماه اخير سناريوهايي نسبتاً مؤثر بر روي صحنه رفت كه يكي پس از ديگري سبب ايجاد ناامني و تشويش و ترس در دل دانشجويان شده است: ماجراي هاجر سليمي نمين (مربوط به استاد زرين كلك)، چاپ و نشر اكاذيب خنده‌آور در چهار نشريه‌ي پلي تكنيكي و جلوگيري از راي گيري آزاد انجمن اسلامي در دانشگاه علامه.
نگاه دقيق‌تر در اين امور نشان مي‌دهد كه در دو واقعه‌ي اول بسيج مهمترين نقش را در ايجاد شلوغي‌ها بازي مي‌كرده در حالي‌كه در واقعه‌ي سوم حراست دانشگاه علامه و در راس آنها، رييس حراست (فتحي) مستقيماً وارد عمل شده و با دزديدن صندوق‌هاي راي و كتك زدن دانشجويان و ريختن خون چند دختر و پسر دانشجو سعي در ايجاد محيطي كاملاً ترس‌آور و خفقان‌زا كرده است. موضوع اين است كه گويا استراتژي بسيج همان‌طور كه از شعارهاي اخيرشان نيز پيداست مبني بر كناره‌گيري از اعمال خشونت است و اين در حالي است كه عدم خشونت با دكترين بسيج تناقضي آشكار دارد. آتش كينه و نفرت و سادو-مازوخيست‌وارگيِ بسيجيان (و تمام گروه‌هاي فشار) صرفاً با گفتگو و بحث و منطق و قانون فروكش نمي‌شود، چاقو و قمه و چماق و خون ريختن از نان شب هم براي آن‌ها واجب‌تر است (حتي اگر خون ديگران نشد، خون خودشان). در واقع هيچ اعتقادي از همان ابتداي انقلاب 57 نيز به گفتگو و متعاقباً "حقوق انساني" وجود نداشت و كل استخوان‌بندي اين نظام بر مبناي كشتن جوانان عزيزي و ميان‌سالان قويدل و پيران آب ديده‌اي بود كه هركدام مي‌توانست نمونه‌اي ممتاز از زندگي اجتماعي و انساني را براي ما به ارمغان بياورند...
حال بسيج تشنگي خود به خون شهروندان و انسان‌ها را به دست نيروي انتظامي و حراست دانشگاه كه قانوني و داراي مجوز براي توحش هستند فرو مي‌نشاند. اين چرخش استراتژي كه البته ريشه در فعاليت‌ها و امور چند سال گذشته دارد، زنگ خطر بسيار آشكار و مهمي است براي انسان‌هايي كه به آزادي مي‌انديشند و در راستاي تحقق آن گام برمي‌دارند. بايد توجه داشت كه كشت و كشتار و ضرب و شتم و ريختن آبروي افراد و تجاوز و دزدي اگر قانوني باشد (توسط نهادي دولتي و قانوني انجام شود) به راحتي قابل اعتراض نيست. البته اين‌ها به معني شورشي‌گري و آنارشيست‌گري نيست (كه بعضي اوقات تنها راه علاج همين‌ها هستند) بلكه آزادانديشان براي موفقيت در نبرد با اين استراتژي مي‌توانند اولاً بايد در حركات و رفتار خود نهايت دقت را به كارگيرند تا كمتر گزك دست اين شحنه‌ها بدهند و ثانياً اگر امكانش وجود داشته باشد از سوراخ‌هاي همان قانون عليه چنين حركت‌هايي استفاده كنند (هرچند قوانين و ارگان هاي مرتبط با آن در اين حكومت اگر نگويم هرگز، به سختي اجازه‌ي چنين كاري را مي‌دهد). تمام اين حرف‌ها يعني ما بايد بسيار بسيار هوشيارتر و گوش بزنگ‌تر و تر و فرزتر باشيم و آگاه باشيم كه كوچكترين لغزش مي‌تواند همان تلنگري باشد كه آن‌ها مي‌خواهند. مسير مبارزه و اعتراض و اصلاح با دقت و موشكافي دقيقي بايد انتخاب و پي گرفته شود و در برابر اين استراتژي يك ضد-استراتژي قوي و كارآمد بايد اتخاذ شود.
در اين‌جا لازم مي‌دانم اشاره‌اي هم بكنم به اين‌كه زبان مبارزه، اصلاح، اعتراض يا ... نشان‌گر حوزه‌ي معنايي آن و نمايش‌گر ساختار و مفهوم‌هاي موجود در فعاليت مي‌باشد و براي هر صنف و هر قشر و هر فرد لازم است تا در راستاي فعاليت خود و بنا به نياز عملي و تدابير فكري اين حوزه ايجاد، بسط و گسترش دهد.
هربرت ماركوزه در "رساله‌اي در آزادي" درباره‌ي واژگاني كه دولت آن‌ها را به نام خود سكه زده است سخن مي‌گويد و از بي مصرفي و بي اعتباري و جعلي بودن اين واژه‌ها براي آن‌ها كه به آزادي مي‌انديشند (بيشتر چپ‌ها) با توصيفي بسيار شيوا و گيرا مطالبي ارزنده نوشته است. براي مثال لغت‌هاي "اعتراض" و "اعتصاب" و "انقلاب" را در نظر بگيريد كه در اين حكومت استفاده از آن‌ها فقط وقتي مجاز است كه از دهان دولتي‌ها آن هم براي تقبيح و تكريه بيرون بيايد، حال آنكه همين لغات چند دهه قبل معنايي به كلي متفاوت براي همين سردمداران داشت. در اين ميان به نظر مي‌رسد استفاده از واژه‌هاي "توحش" و "تجاوز" و "زورگويي" و "اراذل و اوباش" و "سادو-مازوخيست" براي اعمال و افراد حراست دانشگاه‌ها و نيروي انتظامي بهتر است از واژگاني اخته و ناكارآمد و دولتي همچون "درگيري"، "بي‌حرمتي"، "بدرفتاري"، "تندي" "بد سليقگي" و واژگاني از اين دست.

در ضمن در ارتباط با مطالب فوق لينك مي‌دهم به مطالب زير:
معلمان:
انتقام‌گيري وزير از معلمان
اسامي تعدادي از معلمان بازداشت شده
معلمان شب عيد را در زندان ميگذرانند
حكم انفصال از خدمت چند معلم ايلامي
معلمان زنداني شده را آزاد كنيد!

توحش و تجاوز حراست دانشگاه علامه:
گزارش و پيگيري وقايع در وبلاگ علامه
شاهدان ماجرا:
http://minoo-mahshid.blogfa.com
http://vaje1.blogfa.com
http://hanooz.persianblog.com
http://baghemakhfi.blogfa.com
http://avayedigar.com/Video/Alame1.3.1386.wmv یک فیلم از درگیریهای دانشکده علوم اجتماعی
http://71.18.210.116/News/news01327.htm چند تصویر
http://sanjaaghak.blogfa.com/post-313.aspx
http://elnaz.blogfa.com
http://www.rozmaregi.blogfa.com/post-185.aspx
و
کلاس های درس دانشکده علوم اجتماعی علامه تعطیل شد
روز بعد از حادثه
توحش نيروي انتظامي در ميدان هفت تير و ريختن خون زنان در ميدان هفت تير تهران:
درگيري خونين پليس با زنان در ميدان هفت تير تهران
تازه ترين عكس ها از حادثه روز يكشنبه در ميدان هفت تير
مسيح علي نژاد: سردار احمدي مقدم! خيالت راحت، اين عكس در روزنامه چاپ نمي شود
مسيح علي نژاد: ببخشيد كه بازي خونين شد
طرح نامني اجتماعي ؛ سهام بورقاني
انسان گرگ انسان است؛ مريم شباني
ما كجا زندگي؛ فهيمه خضر حيدري
حاكميت وحشت ؛ محمد جواد روح
از ايران خسته شدم ؛ ميترا خلعتبري
فراخوان عمومی برای محکوم کردن توحش ؛ محمد يزدان پناه
ما محصول استبداديم؛ حميد مافي
ظالم يا مظلوم ، كدام مقصرند؟ روزبه مير ابراهيمي
از توحش بيزارم ؛ جمهور
هنوز ايران ، هنوز توحش ؛ مسعود رفيعي
هفت تير بوي خون مي داد ؛ سعيد پور حيدر
شخصيت انسانها ؛ امير عليزاده
پاي لب گور انسانيت ؛امير همايون پاكبين
از بدحجابي تا صورت خونين، يك تار مو فاصله هست؛ مژگان جمشيدي
شرم باد بر من و تو ؛ سيامك قاسمي
خون بازي ؛ میرا
اسلام طالباني ؛ حنيف مزروعي
نقاب انسانيت بر چه پيكري ؛ سميك
وحشي، وحشي تر، وحشي ترين ؛ درون و برون
يك وبلاگ انگليسي ؛ كمانگير
امنيت خونين ؛ مرجان نمازي
جمهوري وحشت ؛فرهمند علي پور
فاجعه هفت تير ؛ سرزمين من
دستاورد مهرورزي ؛ داود روشني
مردم از مرد بد نامردم ؛ احسان مهرابي
ذبح انسانیت ؛ فزيد مدرسي
رافت اسلامي را عشق است ؛ شهر من
مهرورزی مدل جدید ؛ نيك آهنگ كوثر
از دیو دد مللولم ُ انسانم آرزوست ؛ قم امروز
شما موفق شده ايد ، من ترسيده ام ؛ رضا سيدي
از ماست كه بر ماست ؛ روشنك
ساده نيست ؛ پرستو دو كوهكي
انسانيت قرباني امنيت ؛ اميد ايران مهر
ما ايراني ها تا خون نبينيم ؛ آزادي براي مردم
از اندوه بمیرید ؛ حمزه غالبي
جناب سروان فقط انسان باش ؛ سرزمين رويايي
مهرورزي اراذل اوباش قانوني با اراذل و اوباش غير قانوني
المزخرف - عکس های منتشر نشده از مهرورزی نیروی انتظامی با مجرمین
جمهور -
نگاتیو: فتوبلاگ جمهور: خشونت علیه خشونت

Labels:

| Permanent Link

Saturday, May 19, 2007

8:24 PM - نوشتار - مؤلف

وزير آموزش و پرورشي كه ماندني كردند اش!

استيضاح محمود فرشيدي، وزير آموزش و پرورش كابينه‌ي احمدي نژاد، بالاخره و با تلاش فراوان هيأت رييسه‌ي مجلس، مخصوصاً باهنر و حداد عادل و كوهكن در پست خود ادامه‌ي كار مي‌دهد. ذكر چند نكته در مورد اين اتفاق داراي اهميت است:
1- نتيجه‌ي اين معركه نشان داد كه تلاش و فشار نمايندگاني كه يكي از دلايل اصلي موافقتشان با استيضاح، جريان سوالات موهون و توهين‌آميز به پيامبر اسلام در آزمون حين خدمت فرهنگيان بوده، حتي با همين دستاويز بسيار قوي نيز نتوانستند كاري از پيش ببرند. طبق معمول براي در رفتن از سوال (كه يكي از بهترين و مهمترين استراتژي‌هاي حل مسأله در دولت مهرورز احمدي نژاد است) نمايندگان موافق استيضاح، كوهكن و احمدي نژاد دست به انجام مقايسه بين دولت فعلي و دولت‌هاي قبلي زدند و با آوردن آمارهاي بي سر و ته و بدون منبع و مبهم سعي در پوشاندن جرم وزيرشان (بي‌كفايتي و عدم توجه به مسائل جاري آموزش و پرورش) داشته اند. نكته‌ي جالب اين است كه كوهكن در دفاع از عملكرد وزير در طرح سوالات تهمت‌آميز، فرموده‌اند كه حساسيت بالاي جناب وزير در برخورد با طراح سوال و عذرخواهي وي از مردم قابل ستايش است و آيا چنين حساسيتي در ساير حوزه‌ها مخصوصاً كتاب و مقالات چاپ شده وجود دارد؟ خوب در واقع پاسخ دادن به اين سوال حكم برداشتن چوب دو سر گه را براي كوهكن و احمدي نژاد دارد، چون در صورت بله گفتن سوال (در حكم دفاع) بي معني و بي كاربرد مي‌شود و در صورت نه گفتن آن وقت بايد جناب وزير ارشاد استيضاح شود! به هر حال نكته‌ي بسيار مهم اين است كه آن دسته از مردمي كه حقيقتاً در طرح سوالات تهمت‌آميز ناراحت شده بودند، با اين جواب كوهكن و احمدي‌نژاد قانع شده اند؟ آيا نارضايتي اعتقادي كه به وجود آمد از بين رفته است؟ من بعيد مي‌دانم و فكر مي‌كنم نارضايتي از احمدي نژاد در لايه‌هاي بسيار معتقد جامعه نيز در حال شكل گرفتن است (آن ماجراي ماچ كردن دست خانم معلم كه كيهان آنقدر هم اش زد كه بويش همه جا را پر كرد، يادتان هست...)
2- قشر ناراضي مهم‌تر و ارزشمندتر خود فرهنگيان مي‌باشند كه با آن همه اعتراض و تجمع و تحصن و كتك خوردن به هيچ نتيجه‌اي نرسيدند. بازنشسته‌ها هنوز چشم‌انتظار دريافت پولي هستند كه روزگاري دراز به صندوق اين وزارت‌خانه مي‌ريخته اند، معلمان حين خدمت نيز كه از داشتن نظام حقوقي هماهنگ بي‌بهره اند و هر سال كلي وعده و وعيد پوچ تحويل‌شان مي‌شود، صدايشان به جايي نمي‌رسد. در واقع اين صنف مهم و ارزشمند از هرگونه توجه‌اي بي‌بهره مانده اند و فداي سياست‌بازي‌هاي ناشيانه‌ي احمدي نژاد شده اند. احمدي نژاد نبايد فراموش كند كه هر چند راي‌هاي جناحي در انتخاب و ماندگاري او بي‌تاثير نبوده اما اين مردم بوده‌اند كه او را بر مسند قدرت نشانده اند و اگر ناراضي شوند هم او را از مسند قدرت به زير مي‌كشند.
3- به طور كلي، به نظر مي‌رسد كه استيضاح وزيران، نمي‌تواند راه‌گشاي تعديل و اصلاح و به‌سازي سياست‌هاي ناشيانه‌ي دولت باشد. اما همين امر مي‌تواند با توجه به خواستگاه استيضاح (كه به هر حال مردم يا صنف خاصي از مردم در آن مشاركتي نه چندان كم دارند) ايجاد افتراق مخصوصاٌ بين دولت و مجلس، و مجلس و هيات رييسه آن كند.

Labels:

| Permanent Link

© Sereshk 2005 - Powered for Blogger by Blogger Templates